X
تبلیغات
شعر . کتاب . مطالب عارفانه . اس ام اس

*
*
*
*
*
*
*

Static ball




هنوز باید زیست!

باید گام بردارم!

بخوانم شادمان در راه

شعر امیدواری را...

هنوز بنگر، عشق میبارد

...به یاد سینه ام مانده

و درجانم

شکوهی هست

که از آن میتوانم تا خدا راه بپیمایم!

کمی همت،

کمی هم دوستی با عشق

گاهی لحظه ای آرام

غرق در سکوت

سرشار از خدا بودن

نمی بینم از این بهتر

زمانی را

که با امید جانم را به خدا بسپارم

هنوز غصه اینجا هست!

اما سعی درآن دارم

بخوانم شادمان درراه

شعر روشن امیدواری را

هنوز وقت رویش هست!!

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/16 ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




سعي کن هميشه تنها باشي

چون تنها به دنيا آمده ايي و تنها مي ميري

بگذار عظمت عشق را هيچ گاه درک نکني

چون آنقدر عظيم است که تو را در خود غرق مي کند

اما اگر عاشق شدي تنها يک نفر را دوست بدار

بخند ، گريه کن و قدم بردار تنها براي يک نفر

و بگذار عشقي داتشته باشي پاک و آسماني

نوشته شده در دوشنبه 1389/08/17 ساعت 0:52 قبل از ظهر توسط مرضیه | 





امشب بوي باران تازه است
التماس گريه بي اندازه است

تازگي ها شب برايم آشناست
من و شب هستيم، غم هم پيش ماست

آسمان امشب كنارم آمده ست
انتظارم ، انتظارم آمده ست

عشق با آلاله خلوت كرده است
با نگاه لاله صحبت كرده است

چشم من خاصيت شب بو گرفت
شب به بوي اشك هايم خو گرفت

مي نويسم گاه زيبا ، گاه زشت
مانده ام در لابه لاي سرنوشت

روز از گنجايش غم خالي است
شب براي گريه هايم عالي است

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/02 ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط مرضیه | 





سال هاست سكوت كرده ام

پاي صحبت دلم در چشم هايم خيره شو !

حرفي اگر مانده

همين حالا چشمانم را بگو ...

شايد كه فردا

چشمانم هم فرو روند در سكوت ...!


(آتیش)

نوشته شده در یکشنبه 1389/07/25 ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




لب فرو می بندم از گلایه

از حرفهای ناگفته

لب فرو می بندم از آنچه که مرا در بند کشیده است

لب فرو می بندم از دلبستگی هایم

لب فرو می بندم

فریاد نمی کشم

فغان نمی کنم

لب فرو می بندم و نمی گویم که فراموش شدم!


(مینا مقدادی)

نوشته شده در یکشنبه 1389/07/25 ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





انگار سالهاست که دلم گرفته

سالهاست که در پیچش جاده های زندگی جا مانده ام

وقتی از عمق وجودم فریاد میزنم پژواک صدایم مرا به خودم باز می گرداند

و تازه میفهمم که باوری برای شنیدن نیست

عابران با سرعت تمام از کنارت می گذرند و حتی واجی از صدایت را حس نمی کنند

شاید آنها پیدا کردند و مجالی برای ایستادن ندارند

تنها اوست که مرا میشنود

می بیند

و بر کرده ام آگاه است

بار الهی

باوری بده که آنگونه سخن بگویم که میشنوند ، یقین دارند...

بار الهی

همتی بده که پیدا کنم گم کرده ام را

تو می شنوی

تو مثل دیگران بی تفاوت نمی گذری

تو دانی که بر من چه گذشته و چه می گذرد

در این سکوت تنهایی تنها رهایم مکن


(مهربان)
نوشته شده در جمعه 1389/07/23 ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





می نشینم آرام

با نگاهی مرده

بر سر قبر دلم 

که دگر یار ندارد هرگز 

می شود تنها مُرد 

با دلی سرد و سپید 

که دگر خون ندارد 

شاید 

و نگاهی بی سو 

که خودش تنها بود 

فارغ از نور صفا 

می نشینم ساکت 

من جدا از گریه 

که دگر اشک ندارد دیده 

و برای دل خود می خوانم 

با نوایی خسته 

ای دل تنگ و غریب 

همه از خاکیمو ... 

و دگر هیچ نمی گویم من 

مثل یک آتش سرد 

می نشینم تنها 

و دگر می میرم



Sit quiet
Looking dead
Graves I
That is never friend dissidents
Is the only man
The blue and white cold
That no blood dissidents
Perhaps
Without light and look
That he was only
Regardless of light Devotion
Sit silent
Apart from me cry
Dissidents that has seen tears
And for your heart sing
Conformance with the tired
A narrow heart and weird
We are all dust and ...
I say no and dissidents
Like a cold fire
Sit alone
And dissidents die 


آرامیس

نوشته شده در سه شنبه 1389/06/23 ساعت 5:13 بعد از ظهر توسط مرضیه | 






یک اتاق ، اندکی نور، سکوت

من خدایی دارم که همین نزدیکی است

در امتداد لحظه هایم

هر روز....!

در سایه هایی قرمز شناور می شوم

می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان

قاه قاه......

معنی اشک ، کبودی و درد را می دانم

بغض سنگین خاطره را از نزدیک لمس کرده ام

من در این تاریکی، دوراز همه ، خدا را می خوانم

خدا را که صدا می زنم ، همه ی ذره ها آرام می شوند

یک اتاق ،اندکی نور....

من خدا را دارم!


نوشته شده در دوشنبه 1389/06/22 ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط مرضیه | 





کس نمی داند ز من جز اندکی...

از هزاران جرم و بد فعلی یکی...

من همی آن دانم و ستار من...

جرم ها و زشتی کردار من...

هر چه کردم جمله ناکرده گرفت...

طاعت ناورده آورده گرفت...

عفو کرد جملگی جرم و گناه...

شد سپید آن نامه و روی سیاه...

آه کردم چون رسن شد آه من...

گشت آویزان رسن در چاه من...

آن رسن بگرفتم و بیرون شدم...

شاد و زفت و فربه و گلگون شدم...

در بن چاهی همی بودم نگون...

در دو عالم همی نمی گنجم کنون...

آفرینها بر تو بادا ای خدا...

ناگهان کردی مرا از غم جدا...

گر سر هر موی من گردد زبان...

شکرهای تو نیاید در بیان...


نوشته شده در شنبه 1389/06/20 ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





کسی میگوید سر خود بالا کن

به بلندا بنگر، به بلندای عظیم

به افق های پر از نور امید

و خودت خواهی دید

و خودت خواهی یافت خانه دوست کجاست

خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست

و فقط دوست ، خداست !


نوشته شده در شنبه 1389/06/20 ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





ایـــن روزها تــمام حـواسـم بـه زنـدگیـست

ترجـیـح مـی دهــم نفسی زنـــدگــی کـــنم

ترجـیـح می دهــم شـده حتـی به زور وهـم

با هــر بـهانه ای ٬ هوسی... زنــدگـی کــنم

حتی اگـر... اگـر بشــود پشــت پلــک هـات

در پشــت میــله ی قفسی زنــدگــی کنـم

زیباست!  اینکه قید مرا.... نه نمی شــود

من بی تو... بی تو با چه کسی زندگی کنم

شـیریـن من! حقــیقـت من تلخ ـ تلخ نیســت

رفتـی کــه بـا خـیال کسی زنــدگـــی کــــنم

بعد از تو هیــچ کس... به خــدا مثل تو نشـد

بعــد از تو نه... نـشد نفسی زنــدگــی کــنم

کـی کـوک می شوی دل من کـوک شد بـزن

تا پــرده ـ پــرده تا نــت سـی زنــدگــی کــنم

حــالا تــمـــام ثــانیـــه هـــا... آرزو شـــدنـــد

شــایــد دوبـــاره تـــو بــرسی زنــدگـــی کنم

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/15 ساعت 2:6 قبل از ظهر توسط مرضیه | 





هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر از اعماق قلبمان تصمیم به انجام کاری بگیریم می توانیم آن را انجام دهیم.

تنها مانع "ذهن" است. پس ذهنمان را پالایش کنیم. و اگر قـدر ثانیـه‌های بدون بازگشت را می دانستیم.

و از قلـه‌های باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودیم، هیـچ گاه برای در چالـه مانده، چـاه را توصیـف نمی کردیم.

نوشته شده در شنبه 1389/06/13 ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





چشم در چشم ستاره تا سحر تنها ..

با تو میگویم شب ای شب رازهایم را ..

در سکوتی بیکرانه با دلی پر شور ..

پیش تو سر میدهم آوازهایم را ..

ای شب ای خلوتگه دلباز ..

ای شب ای آرامش آبی ..

تا سپیده با تو همراهم ..

در هوای پاک و مهتابی ..

آسمان تکیه گاه دستهایم باش ..

تا خدا مرا ببر با خویشتن امشب ..

گوش کن هم عاشقانه هم غریبانه ..

با خدا راز و نیازهای من امشب ..

آسمان ای آسمان بشنو ..

نغمه های آشنایم را ..

ای شب ای شب چشم خود واکن ..

تا ببینی اشکهایم را ..!



نوشته شده در شنبه 1389/06/13 ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




سرتاپاي خودم راکه خلاصه مي کنم مي شوم قد يک کف دست خاک!

که ممکن بود يک تکه آجر باشد توي ديوار يک خانه، يا يک سنگ روي شانه يک کوه، يا مشتي سنگ ريزه ته ته يک اقيانوس، يا حتي خاک همين گلدان پشت پنجره!

يک کف دست خاک ممکن است هيچ وقت، هيچ اسمي نداشته باشد و تا هميشه خاک باقي بماند، فقط خاک!

اما حالا يک کف دست خاک وجود دارد که خدا به او اجازه داده نفس بکشد، ببيند، بشنود، بفهمدو جان داشته ياشد!

يک مشت خاک که اجازه دارد عاشق بشود، انتخاب کند، عوض بشود، تغيير کند!

واي خداي بزرگ من چقدر خوشبختم ...

من همان خاک انتخاب شده هستم که توي دست هاي خدا ورز داده شده ام وخدا ازنفسش در آن دميده!

من آن خاک قيمتي ام. حالا مي فهمم چرا فرشته ها آنقدر حسادت مي کردند!

اما اگر اين خاک، اين خاک برگزيده، خاکي که اسم دارد، قشنگترين اسم دنيا را، خاکي که نورچشمي وعزيز دردانه خداست، اگر همينطور خاک باقي بماند!

اگر آن آخر که قراراست برگردد و خود را تحويل خدا بدهد، سرش را پايين بندازد وبگويد: اي کاش خاک بودم!

يعني اينکه حتي نتوانستم خاک باشم چه برسد به آدم !!!
نوشته شده در شنبه 1389/06/13 ساعت 3:38 قبل از ظهر توسط مرضیه | 







مهـــم نیسـت خســـته ام ...

 مهـــم اینــــه کــه بــاد ، بــارون ، آسمـــون مــال منـــه

 مهـــم نیســت کــه غمگــــینم...

 مهــــم اینـــه کــه الان پـر از تجـــربه ام

 مهــــم نیســت یـه دونـه غصـــه دارم...

 مهـــم اینـــه یـه عالمـــه بهـــانه دارم واســه خنـدیـدن

 مهــــم نیســت دلـــم شکســته...

 مهــــم اینـــه خدا درون دلهــای شکسته اســت

 مهــــم نیســت شکســــــتـم...

 مهـــم اینـــه کـه حـــالا آمــاده ی موفقیـــتم

نوشته شده در شنبه 1389/06/13 ساعت 2:58 قبل از ظهر توسط مرضیه | 






هر روز که از زندگیم میگذرد متقاعد میشوم که هدر دادن زندگی به چند عامل بستگی دارد :

نیرویی که به کار نمیبرم !

 عشقی که ابراز نمیکنم !

 احتیاطی ناشی از خود پسندی که نیروی خطر کردن در کارها را از ما میگیرد !

و نیز طفره رفتن از پذیرش درد که خوشبختی را نیز از دسترس خارج میکند !

نوشته شده در شنبه 1389/06/13 ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط مرضیه | 




نه تو مي ماني

نه اندوه

و نه هيچ يک از مردم اين آبادي

به حباب نگران لب يک رود قسم

و به کوتاهي آن لحظه ي شادي که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آن چنان که فقط خاطره اي خواهد ماند

لحظه ها عريانند

به تن لحظه ي خود جامه ي اندوه مپوشان هرگز

تو به آينه

نه

آينه به تو خيره شده است

تو اگر خنده کني او به تو خواهد خنديد

و اگر بغض کني

آه، از آينه ي دنيا که چه ها خواهد کرد

گنجه ي ديروزت پُر شد از حسرت و اندوه و چه حيف

بسته هاي فردا همه اي کاش، اي کاش

ظرف اين لحظه و ليکن خالي ست

ساحت سينه پذيراي چه کس خواهد بود

غم که از راه رسيد در اين سينه بر او باز مکن

تا خدا يک رگ گردن باقي است

تا خدا مانده،

به غم وعده ي اين خانه مَده...

نوشته شده در پنجشنبه 1389/06/04 ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





امروز هوای دگری ...
یاد یک یاس ...
یاد یک نور...
یاد یک ...
یاد آبی ...
یادت آمد آن...
در شبی...
تو و ...
تو به من گفتی که ...
من آن شب آنجا...
دلم آنجا...
مثل یک...
آسمانها...
از صدای...
قطرات...
بر زمین...
من و تو با...
تو عجب...
من بیادت...
آرا...

Today's weather Dgry ...
Learn a disappointment ...
Remember a light ...
Learn a ...
Remember the blue ...
Remember it was ...
One night ...
You and ...
You said to me that ...
I there that night ...
Because I ...
Like a ...
Heavens ...
Sound ...
Drops ...
On earth ...
You and me with ...
I wonder ...
I Byadt ...
Ara ...

آرامیس

نوشته شده در جمعه 1389/05/29 ساعت 3:24 قبل از ظهر توسط مرضیه | 




هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها  نبود

هیچ کس دردی زدردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت

هیچ کس فکر مرا باور  نکرد

خطی از شعر مرا از بر نکرد

هیچ کس معنای ازادی نگفت

در وجودم ردپایم را  نجست

هیچ کس ان یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمسازو همراهم نشد

هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

هیچ دردی را نکرد از من   دوا

جز خدای من خدای من   خدا

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/18 ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط مرضیه | 



عجب نوری

عجب برق نگاهی

عجب دنیای بی چون و چرایی

نمی دانم ، نگاهت زهر دارد؟

نگاهی رنگ یک دریا ، زیبا

نگاهی از دل تنهای شبنم

نگاهی بر زمین

یا کهکشانها

تو در دل لیلی

و برعقل مجنون

همیشه حاکم

این قلب پرخون

اگر یادش نباشد ،

یاد لیلی

همان که عشق او تنهاست میلی

بود خاکستر و

پر درد و پر خون

همیشه یاد یک مجنون ، مجنون


آرامیس

نوشته شده در جمعه 1389/05/15 ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط مرضیه | 



در بافت زمان

بُعد سکوت را شناختم

و سمفونی دشت زندگی را شنیدم

غبار باد را گرفتم

در کلبه ام شمعدانی ها را افروختم

و در جوی حقیرم رخت سعادت شستم

شامگاه برای عریانیم لالایی خواندم

و برای جامه هایم...

(آن جامه های مرتعش)

که نقشی نا منظم

از جنس شیشه مات ساختند!!!..

من لعنت کنان

لغت پاکی را در چشمه حقیرم سرودم

تا باز همان دلقک بی مایه بمانم

این دوگانگی مانند دو دیدگاه حنجره ام شد

که از کدام تنفس کنم



"روزبه.ن"

نوشته شده در جمعه 1389/04/25 ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط مرضیه | 



چقدر صدای خوب تو آرام میکند


مسیر خستگی ام را تا مرز سکوت

و چه بی تاب میکند عقربه، زمان را

در بیابان بی حرف ، اشعار من

سوسوی نگاهت پیر میکند طعم خاک را

برای ورق زدن برگ دیگری از تاریخ

پس بی اختیار بلند میشوم

و به احترام نگاهت

تعظیم انتظارت میکنم

تا تولد شعری دیگر ...


سیاوش عربخانی

نوشته شده در جمعه 1389/04/25 ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد


نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/09 ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




من راه رفتن را از یک سنگ آموختم

دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند


نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/09 ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




عجب خوابی
بصر بسته
نگاه قلب ها خسته
تو هستی ؟ یا که من هستم؟
دو چشمانم به روی هم
دلم تا آسمان روشن
نمی دانی ؟ تو می دانی؟
مگر این آخرین بار است
دلم پر می کشد تا اوج
میان آسمان و ابر
میان عالم بالا
خدایا ...
ای خدای من
مگر آمد به سر، عمرم
مگر دنیا، می میرد
مگر من مرده ام آیا؟
ولی گویا، رویا نیست
از این بالا
پر از وهم است
پر از نیرنگ و مکاری
پراز گریه پر از زاری
من و یک عالمه رویا
همه رفتند
همه آمال و آینه
همه شادی
همه یاران دیرینه
خدای من نمی خواهم
نمی آیم در این دنیا
عجب تاریک و بی روح است
همه مدهوش و حیرانند
خدای من
عجب خوابی
نمی آیم در این دنیا
نمی آیم در این دنیا 


آرامیس

نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/09 ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




نامه ها دلگیر و خسته


کوچه ها مان بوی خون


مردن از هرچه تباهی

دل ها رنگ جنون

درد دل های سیاه

قلب های بی حیا

رفتن از بهر نماندن

بی هدف تا اوج خواندن

یک درخت زرد و تنها

سایه بانش جنس نور

ای خدای مهربانم ، نا توانم

عاشقم ، کی می توانم؟

من درخت زرد و تنها

سایه بانم نور تا ماه

با تو من نور منیرم

بی تو اما من همیشه

یک حقیرم

یک حقیرم


آرامیس

نوشته شده در جمعه 1389/03/07 ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط مرضیه | 



در هم آغوشی واژه ها...

و نوشتن از کسی که دوستش می دارم...

نیرویی است که می تواند زمین را بلرزاند...

این که حرف تازه ای نیست...

اما این که روزی شیدایی ات انگشتان بلندش را در نیل فرو کند و نجاتم دهد...

حتی اگر حرف تازه ای نباشد...

خیال قشنگی است ...

که در من بیات میشود...

نوشته شده در جمعه 1389/03/07 ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





دریای آبی
بی کران و پر غرور
ظاهری آرام اما با شکوه
باطنی خشک و خشن
با دلی سنگین و سخت
یک پسر تنهای تنها
شاد و خرم
محو بازی
عاشق دریا بود
با همان رویای زیبا می سرود
یاد دریا
یاد قطره
یاد باد
یاد آن دردانه همدم نهاد
آن پسر غرق خیالش شاد بود
شاد یک فکر محال
شاد یک رویای زیبا
یا خیال
یادم آمد روز غمگین
روز غرق عشق شیرین
یاد غرق هرچه خوبی
یاد افسوس
یاد ماهی
یاد دلتنگی تباهی
غرق آن دریای ظالم شد پسر
ای خدا...
دریا ندارد مهر
مهرش بی ثمر


آرامیس

نوشته شده در پنجشنبه 1389/02/23 ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مرضیه | 





روز و هفته
ماه و سال
ساعت و ثانیه ها
همگی می گذرند
بی تو بودن
یاد تو
با تو ماندن
لحظه های بی قراری
انتظار
بوی کوچه
بوی خاک
بوی آن دنیای پاک
بلبلان
گنجشک ها
یاد مهر و یاد ماه
یاد باران
یاد کاه
ای خدا می گذرد
ساعت و ثانیه ها
عقربه می خندد
به همه خاطره ها
من و تو دوشادوش
خنده بر لب
پر جوش
با هیاهو
بی درنگ
پابرهنه
می دویدیم
توی رود
یاد دود و یاد اود
من دلم تنگ شده
ای ساعت
گل من آنجا بود 


آرامیس

نوشته شده در یکشنبه 1389/02/19 ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط مرضیه | 




رفته ام در بینهایت شب

رفته ام بر پشت بام

رفتنم از عشق نیست

رفتنم از درد نیست

میروم از دوستی

میروم تا پر کنم من کاسه ام را

میروم در کوچه ها

تا که شاید بینمش در سایه ها

میشوم پروانه و پر میزنم

میروم بر روی گل

باشد که شاید گل به من نیرو دهد

تا توانم باز هم آزاد من پرواز کنم

نوشته شده در سه شنبه 1389/02/14 ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط مرضیه |